مسافرت نوروزی به ایران
بعد از 11 سال امسال نوروز را در کنار پدر و مادر در یزد بودیم. مثل همه اوقات خوش، این هم زود گذشت. یازده سال پیش افرادی در کنار ما بودند که امسال پیش ما نبودند و الان اسیر خاک هستند و کسانی هم نزد ما نبودند که امسال در کنار ما بودند. مجردها ازدواج کرده بودند و بعضی ها هم مثل ما بچه دار شده بودند. خدا همه رفتگان را بیامرزه و سایه بزرگتر ها را سر ما و خانواده شون حفظ کنه.
خوشبختانه فرصتی دست داد که بعضی از دوستان را هم زیارت کنیم. دوستانی که زمانی اگر چند روز نمیدیمشون دلمون براشون تنگ می شد و کسانی که گاهی روزی چند بار همدیگر را می دیدیم. دوستان دوران دبیرستان دوران دانشگاه و خوابگاه. یاد اون دوران به خیر.
یزد به شدت شلوغ شده بود. اینقدر توریست زیاد بود که جای سوزن انداختن نبود. خدا نمی کرد که کار آدم به مرکز شهر می افتاد که کلی تو ترافیک رفت و برگشت گیر می کرد. خوشبختانه پدرم راههای کوچه پس کوچه را بلد بود و یکی دو باری که اونطرفها رفتیم تونستیم از راههای تنگ و باریک محله های قدیمی خودمون را به اطراف شهر برسونیم. جاهای دیدنی هم که نمی شد رفت. چند باری کنار باغ دولت آباد رد شدیم ماشینها چند پشته پارک کرده بودند.
تو تهران هم بیشتر نزد خاله خانم بودیم. تقریبا همه اقوام درجه دوم پدری و مادری خانمم را دیدیم و به همه زحمت دادیم. یک بعد از ظهر هم به روستای روته که روستای اقوام پدری و مادری خانمم هست رفتیم. روستای روته در کوههای اطراف فشم قرار داره. در برگشت هم از جاده امامه که بسیار زیبا بود برگشتیم.
حسابی در این مدت غذا خوردیم و یا با تعارف که کم کم داشت یادمون میرفت غذا به خوردمون دادند. خیلی وقتها ظهر یک جا بودیم و شب یه جای دیگه که دیگه نمی شد از زیر غذا خوردن در رفت. وقتی برگشتم خودم را وزن کردم. نزدیک 4 کیلویی تو این سه هفته چاق شدم. چیزی که خیلی به چشمم میومد که قبلا 11 سال پیش باب نبود مصرف دوغ، ژله و دلستر بود. تقریبا همه جا تو سفره دوغ و دلستر بود و بعد از غذا هم بعنوان دسر ژله خورده می شد.
سفر بسیار خوبی بود. بیشتر از همه به پسرمون پارسا خیلی خوش گذشت. تا میتونست دیگه لوس شد. دیگه عزیز کرده جمع بود. نمی دونیم کی دیگه میشه برگشت و خانواده و دوستان را دید. از الان دلم برای برگشتن لحظه شماری می کنه.
هنوز هم نفس می کشم
نمیدونم زنده هستم یا نه ولی هنوز بعضی از علایم حیات در من مشاهده میشه. ان شاء الله بزودی نوشتن تو این مکان را از سر میگیرم. تا بعد ...
برای خالی نبودن عریضه
بعد از یک سال خواستم بگم که هنوز صاحب این وبلاگ زنده است.
من می نویسم پس من زنده هستم
آقای منتظری درگذشت
خبر بسیار کوتاه و ناراحت کننده بود.
اسم آقای منتظری را اوایل بیشتر توی کتابها دیده بودم. چون وقتی این نام را شنیدم نه دنبال اخبار گوش کردن بودم و نه برام مهم بود که چه کسی رهبر هست و یا قراره رهبر بشه.
در مورد موضوع برکناری آقای منتظری سالیان سال پیش در یکی از آخرین روزهای سال قبل از برگشتن به شهرستان کتاب خاطرات آقای ریشهری را خوندم. شروعش در مورد پیدا کردن خانه تیمی مسلح بود و انتهاش در مورد برکناری آقای منتظری از مقام جانشین رهبری. در اونجا آقای ریشهری با آوردن نامههایی که بین آقای منتظری و امام رد و بدل شده بود و با توضیح در مورد وقایع سعی کرده بود که نشون بده که همه اینها سر سادگی و کم آگاهی آقای منتظری بوده.
شاید اگر ایشون سالها پیش مثلا بعد از سخنرانی معروفشون در ١٣ رجب فوت کرده بود خیلی از چیزها پوشیده مونده بود و خیلیها مثل خودم گول تبلیغات منفی و یکجانبه حکومت بر علیه ایشون را میخورد و برای همیشه اون عناوین ناشایست برایشون میموند.
قبل از رواج اینترنت من حتی در مورد وقایع سال ١٣۶٧ و کشتن کثیری از زندانیان سیاسی در ایران که بیشتر از گروه منافقین بودن هیچ اطلاعی نداشتم و حتی اسمی هم ازش نشنیده بودم. الان وقتی صحبتها یا نوشتههای آقای منتظری را میشنوم یا میخونم میفهمم که در واقع یکی از دلایل کناره گیری از قائم مقامی همون اعتراض به کشتار زندانیان سیاسی بوده.
بعد از این وقایع اخیر و انتخابات و کارهای حکومت و صدا و سیما و تمام مراجع رسمی که عملا دست در دست هم دادن که وقایع را وارونه جلوه بدن به این نتیجه میشه رسید که خیلی نمیشه به حرفهایی که مراجع رسمی در مورد یک قضیه اعلام میکنند اعتماد کرد و باید حتما به سخن مخالف هم گوش کرد. قضیه همون نوشتن تاریخ بدست حاکمان هست. با این وجود فکر میکنم اینقدر به آقا منتظری مدیون باشم که یه روزی کتاب خاطرات ایشون را از صدر تا ذیل بخونم و بعد قضاوت کنم.
مملکت ما به افراد ساده، منتقد و دلسوز مثل ایشون خیلی نیاز داره. کسانی که بی پرده مشکلات مملکت را از بیرون گود ببینند و بیان کنند. کاش کسانی در حکومت بودند که قدرت تحمل شنیدن انتقاد را داشته باشند. افسوس که حکومتیان در حال حاضر چشم و گوش بسته هر کس که زبان به انتقاد باز میکنه را در صف برانداز و مخالف جا میده. سریع انگ نوکر انگلیس و جاسوس موساد بهشت می زنند.
بالاخره این دوره هم میگذره و ان شاء الله آن روی سکه را هم خواهیم دید. روزی که کسانی بتونن بدون ترس حرفهاشون را در دفاع از عملکرد آقای منتظری بزنند و مجبور نشن نوشتهها و کتابهاشون را توی اینترنت یا در کشورهای دیگه چاپ کنند.
تولد امام رضا علیه السلام مبارک
امروز هشتِ هشتِِ هشتاد و هشت است و تولد امام هشتم. بر همگان مبارک باد.
هر دم از این باغ بری میرسد
وزیر علوم هم دیگه این کاره از کار در اومد. حامد تو وبلاگش ماجرای دزدی علمی آقای وزیر و همکارش را توضیح داده. جالب تر از اون جواب همکار آقای وزیره که اومده گفته که من کارم مثل اون نیست. یارو نمیدونه که درسته که تو نتایجت فرق میکنه ولی متن مقاله کلا از کار یکی دیگه کش رفته شده. کل مقدمه مقاله کپی یک مقاله دیگه هست و تا آخر هم کلی پاراگراف هست که دقیقا مثل یک مقاله دیگه هست. حالا میگیم این همکارش این جور چیزها را نمیدونسته. جناب وزیر که چند سالی خارج درس خونده بودن که میدونستند.
البته از اون رییس جمهور و همکارهاش بیشتر از این جور وزیری هم انتظار نمیرفت. خوشبختانه مجله نیچر تو ایران منتشر نمیشه وگرنه اون را هم به حکم کسی مثل مرتضوی بخاطر توهین به وزیر و پخش حقایق (به قول خودشون کذب و تشویش اذهان عمومی) درش را تخته میکردند و اون کسی که وبلاگ را نوشته را میفرستادن اوین که در تاملات تنهایی خودش به نتایجی که آقایون میخوان برسه.
امیدوارم که رهبر این را هم تهمت حساب نکنن. در مورد رییس جمهور که فرمودند به منتخب مردم تهمت دروغگویی و ... زدند. البته نفرمودند که نماینده خودشون آقای جوادی آملی گفتند که رییس جمهور در خدمتشون در مورد هاله نور حرف زده در صورتی که رییس جمهور محبوب انکار میکرده. اخیرا هم رهبر فرمودند که برخی اوقات سکوت و کنار کشیدن نخبگان کمک به فتنه است. نخبگان هم جواب دادن که از زندان رفتن و دروغ گفتن بهتره.
خدایا خودت این مملکت را حفظ کن مخصوصا از دروغ و دشمن (البته نه از نوع فرضیش که همه مقامات الان گرفتارش هستند). آمین!!
پس نوشته: مثل اینکه جناب وزیر راه هم بله. ایشون هم که البته استاد پروژه رییس جمهور بودن را هم در رزومه شون دارن مقاله کپی کن از کار در اومدن. البته من مقاله آقای وزیر علوم را چون به رشتهام ربط داشت دقیق نگاه کردم و به عین الیقین رسیدم ولی دیگه مقاله وزیر راه را حوصله نداشتم که خودم پیدا کنم و نگاهی به اون بیندازم. اینه که فقط نقل قول کردم.
بخوانید و بخندید تصحیح می شود بگریید
اعترافات سعید حجاریان قرائت شده در دادگاه (به نقل از خبرگزاری جمهوری اسلامی):
«در تاملات تنهایی خود علل موضع گیری هایم را واکاوی کردم»
«باید بگویم ما در ایران با ضعف علوم انسانی روبه رو هستیم و حجم وسیعی از کتبی که در این زمینه بعد از انقلاب ترجمه شده، جنبه ایدئولوژیک دارد که این کتب و مجلات به وفور در دسترس همه است. فارغ التحصیلان علوم انسانی حامل آخرین دستاوردهای دیدگاه هایی چون پست مدرنیسم و پست مارکسیسم هستند که تحت عنوان علم در دانشگاه ها تدریس می شود و من هم به دام این علوم درغلطیده ام»
«مذهب مردم ایران تشیع است و ولی فقیه شعبه ای از ولایت رسول اکرم است که من از سر غفلت نظریه مارکس وبر را به کشور ایران تعمیم دادم.»
«در این مساله شورای عالی انقلاب فرهنگی نیز بی تقصیر نیست و در ایران به جای دقت در کیفیت این علوم، صرفا به کمیت آن اضافه شده است. اوایل انقلاب 4 تا 5 دانشگاه وجود داشت که دانشجو می پذیرفت اما امروز در هر شهری دانشگاه های متعددی داریم بدون آنکه به محتوای آن چه تدریس می شود، توجه شود.»
تولد مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه بر همگان مبارک باد
با این کلامهایت تسکین درد خود می دهیم که دشمنانت با نام تو تیشه به ریشه می زنند.
هم شرقی هم غربی جمهوری اسلامی!
دادگاه دیروز متهمان براندازی نرم من را یاد یک فیلم خارجی که شاید ١٠ -١۵ سال پیش دیده بودم انداخت. نمیدونم چرا بعضی از صحنههای این فیلم بدجور تو ذهنم نقش بسته. داستان از این قرار بود:
چند نفر را به اتهام خیانت به کشورشون شبانه گرفتند و به بازداشتگاه بردند. مدت زیادی شکنجه از قبیل بی خوابی و زدن و تهدید و از این حرفها دادند و حرفهایی را براشون می گفتند که شما باید این را بگید. اینها را به جایی رسونده بودند که متنهای طولانی را چندین و چند بار باید از رو مینوشتند و بعد اینقدر این کار را تکرار میکردند که از حفظ میشدند. بعد جلوی میکروفن صداشون را ضبط میکردند و این کار را تکرار میکردند تا اینکه انگار حرفهای خودشون می شد و بدون هیچ توپوقی راحت تا ته خط میرفتند. بعد یه دادگاه فرمایشی درست کردند. جریان این دادگاه مستقیما از رادیو برای مردم پخش میشد. صداهای همه اینها را که قبلا ضبط کرده بودند. به خودشون هم گفتند که شما ها اگر چیزی غیر از اونچیزی که ما بهتون گفتیم را بگید اعدام میشید و اگر همکاری بکنید چند سالی زندان و بعد آزاد میشید. وسط کار یکی یکم مسخره بازی در آورد همین که توپوق زد نشون میداد که مسئول ضبط دادگاه کلیدی را فشار داد که بقیه دادگاه از طریق صداهایی که قبلا از آدمها ضبط کرده بودند پخش شد.
دیروز هم نمونه آن را توی جمهوری اسلامی دیدیم. فقط فرقش این بود که جریانی که از فیلم نقل کردم تو شوروی کمونیستی برهبری استالین اتفاق افتاده بود و این جریان در جمهوری اسلامی ایران.
متهمان را ۴٠-۵٠ روزی گرفته بودند و در این مدت هیچکس اونها را ندیده. یکدفعه همه بدون اینکه حتی یکبار با وکیل مدافعانشون ملاقات داشته باشند ظاهر شدند در صورتی که کلی لاغر شده بودند و چیزهایی که آقایون از هفتهها پیش تو روزنامههاشون مینوشتند را تکرار کردند. خدا قوت بازجویان! خدا قوت!
اینجور چیزهای را از همسایهمون یادگرفتیم. انتخابات را هم از غرب باهم جمع کردیم و اسمش را گذاشتیم جمهوری اسلامی. پس باید این شعار نه شرقی نه غربی را عوض کنیم بگذاریم هم شرقی هم غربی جمهوری اسلامی!
هنوز هم انتخابات
سه هفته گذشت. در این سه هفته اتفاقات بسیار زیادی افتاد:
متاسفانه آقای دکتر قراره که چهار سال دیگه به مملکت ما صفا بدن. خدا بهشون قوت بده! مردم از شنیدن این خبر کلی ذوق کردن و به خیابونها ریختند که رای ما را دزدیدند دارن باهاش پز میدن! تقلب یه درصد دو درصد نه پنجاه و سه درصد! دکتر برو دکتر! (خداییش حال میکنم با این شعار سازی مردممون رد خور نداره) راهپیمایی هایی انجام شد که قرار بود بدون هیچگونه درگیری و خشونت باشه ولی مثل اینکه امکان پذیر نیست. روز اولی که مردم راهپیمایی میکردند وقتی که مردم از کنار بسیج رد میشدن درگیریهایی رخداده و بسیچیها هم متاسفانه به سمت مردم شلیک کردن که باعث کشته و زخمی شدن عدهای از مردم شد. حتی اگر مردم هم اول شروع کرده بوده باشند که بعید میدونم، جواب دادن بسیجیها با گلوله مستقیم اون هم توی سر و سینه مردم کاری توجیه پذیر نیست.
حمله لباس شخصیها و نیروهای انتظامی به کوی دانشگاه بسیار وحشیانه بود. به گفته دوستانی که توی کوی بودن این حملهها حتی وحشیانهتر از حمله ١٠ سال پیش بود و سطح خرابی هم بیشتر بوده.
فیلمهایی که با موبایل گرفته میشه و توی یوتیوب گذاشته میشه خیلی دردناکه. فیلم کشته شدن ندا و خراب کاریهای نیروهای انتظامی و ضرب و شتم مردم کوچه و خیابان. یه گروه با لباس رسمی و باتوم و تمام تجهیزات میان و میرن تو کوچهها شیشه ها را میشکنند و ماشینها را درب و داغون میکنند که به اسم مردم تموم بشه بعد اعلام میکنند که اینها نیروهای خودسر بودند. لابد این نیروهای خودسر هم مثل سعید عسگر ضارب سعید حدادیان هستند که یک روز دستگیر میشن و فرداش دوباره به همون کاری که مشغول بودن بر میگردند. توی صدا و سیما هم این خرابیها را نشون میدنن که ببینید اینها شورشی هستند.
جانب داری آقای خامنهای از رییس جمهور بدتر از همه اینها بود. قبل از اینکه صحت انتخابات تایید بشه ایشون تبریک گفتند و همه را به پذیرش نتایج دعوت کردند. بعد هم به همه گفتند اگر اشکالی دارید برید به شورای نگهبان مطرح کنید. خداییش این دیگه آخرش بود. شورای نگهبان به نظر ایشونه مثل حکم اسلام نگاه میکنه و تمام مصوبات مجلس را رد میکرد چون با اسلام مخالف هست! حالا میخواهید که نظری بده که با نظر رهبری مخالف هست؟ یعنی بگه مثلا تو انتخابات تقلب شده؟ یعنی آقای خامنهای این را نمیدونه؟ خداوکیلی آقای جوادی آملی هم مطلب را گرفته ولی هنوز رهبر و دستگاههای وابسته متوجه نشدن. هنوز هم همه را به خارج وصل میکنند و انگ میزنند. بقول آقای جوادی حکومت شما با شاه چه فرقی داشت؟ اون هم همین کار را میکرد. میگفت از خارج دارن تحریک میکنند. من کار ندارم که دو تا احمق مثل مریم رجوی و رضا نیمپهلوی هنوز فکر میکنند مردم عاشق چشم و ابروشون هستند ولی اینها که میدونند. چرا دروغ میگید؟ این هم از برکات دولت نهم هست؟ یکی بگه آقای خامنهای شما که میدونید که این رییس جمهور داره مثل چی دروغ میگه و ککش هم نمیگزه. فکر نمیکنید با طرفداری از اون عدالت خودتون را هم زیر سئوال میبرید؟
جو بسیار نظامی و اطلاعاتی در کشور حاکم شده. تمام تلفنها داره کنترل میشه. یا حداقل این جو را بوجود آوردن که مردم را بترسونند. هر کسی که مخالف هست را دارن دستگیر میکنند. همه به فضاهای مجازی روی آوردن و حتی تو ایمیلها هم همه میترسند که نظرشون را بیان کنند. اینقدر که وقتی ایمیل میزنند میگن که آدرس فرستنده را پاک کنید که بقیه نفهمند که از کجا آومده. حتی تو فیس بوک خیلیها اسمهاشون را هم عوض کردند. مثل اینکه دولت داره بر اساس مطالب وبلاگها و فضاهایی مثل فیس بوک بر علیه مردم و دانشجوها جو سازی میکنه و دستگیریهایی را انجام میده. حتی تعدادی از وبلاگها کلا از کار افتاده که فکر کنم بخاطر همین دستگیری صاحبانش باشه.
خداییش تو هیچ چیز این دولت پیشرفت نکرده باشه تو اعتراف گیری از مردم پیشرفت فراوانی داشته. قبلا یه مدت طول میکشید تا همه اعتراف کنند الان دیگه به یکی دو روز هم نمیرسه. همه دیگه به براندازی مخملی اعتراف می کنند. بعضی اعترافات اینقدر ضایع هست که آدم نمیدونه اینها به چی فکر میکنند که دارن اینجور چیزها را پخش میکنند. خانمه به قیافهاش نمیاد که حتی مفهوم انقلاب مخملی را بدونه داره در این مورد اعتراف هم میکنه! آخه اعترافگیرها یه چیزی بگید که بگنجه!!! اینها هم شدن مثل رییس جمهور که دروغ شاخدار میگه و انتظار داره همه باور کنند.
صدا و سیما که دیگه معرکه هست. اینقدر دروغ گفته که دیگه فکر کنم باید بالای سر درش یک تابلو بگذارند صنف بزرگ دروغ گویان. اخبار را آنچنان وارونه اعلام میکنه که انگار نه انگار. تمام راههای اخبار و اطلاعات را بستند و دارن مرتب به مردم دروغ تحویل میدن اونوقت انتظار دارن مردم بهشون بیشتر اعتماد کنند. انتظار دارن شایعات بیشتر نشه؟
همینطور که قبلا هم گفته بودم فکر میکردم که تقلبات اینقدر زیاد نبوده که نتایج را جابجا کنه. ولی با وجود این کارها کمکم دارم به نظر خودم شک میکنم. یعنی اگر حق با دولت بوده چرا این کارها را انجام میده. اینجور برخورد کردن که شایسته برنده نیست. بگذارید اونایی که مخالف هستند چندتا هارت و پورت کنن و بعد برن دنبال کارشون. دیگه سرکوب کردن و تو سر مردم زدن نداره. بگذارید اونایی که میخوان حرف بزنن حرفشون را بزنن. خفه کردن که راه حل نیست. چرا از اینکه یک کمیته حقیقت یاب را مشخص کنید اینجوری نتیجه را اعلام میکنید؟ و بعد به همه میگید ساکت همینی که میبینید؟ میگید مرجع داره خوب وقتی قاضی و مرجع طرف یک نفر را گرفته که دیگه کسی اون مرجع را قبول نداره.
متاسفانه عدهای کشته شدند و بیگناهانی فقط به گناه مخالف بودن با نظر دولت دستگیر شدند و دارن محاکمه میشن. ولی من این را پایان یک ماجرا نمیبینم. بقول چرچیل این را شروع یک پایان میبینم. آینده این را روشنتر خواهد کرد. حکومت ظلم حالا به هر اسمی پایدار نمیمونه همونطوری که هیچوقت پایدار نمونده.
